

امید وارم تیم ملی کشور ما نیز از این تجربیات مربیان وستارگان جهان استفاده کرده باشد تا در جام 19 به همگان ثابت کنیم این تیم ملی ما است باحضوری قدرتمندانه وبا برنامه ریزی حساب شده میتوانیم به مراحل بالاتر راه پیدا کنیم این کاری نشدنی نیست بایک برنامه ریزی درست وکادر فنی مناسب میتواینم خودمان را مثل تیم های غنا واسترالیلا ودیگر تیم ها مانیز خودمان را به جهانیان ثابت کنیم شاید کمتر کسی فکرش را میکرد ایتالیا وفرانسه فینال این بازیها را برگزار کنند یک فینال کاملان اروپایی
بعضی از ستارگان جهان در این جام در حدو اندازه های خود ظاهر نشدند وبسایر ضعیف وبدور از انتظار پا به میادین نهادند این جام بترین خاطره را برای بزرگان فوتبال دنیا به ارمغان اورد خداحافظی اشک الود بکهام زیدان کارلس فیگو وغیره
به امید روزی که تیم ما چه در جام جهانی بعدی وچه در جام های دیگر با رشادت پا به میادین بگذارد

در تمرين ديروز پرسپوليس نيکبخت به همراه سيد عباسی و بادامکی با BMW-X3سر تمرين آمدند و سر و صدای بسياری نزد هواداران ايجاد کردند به شکلی که واحدی نمی توانست وارد زمين شود ....! واحدی بالاخره شماره ۱۰ را بر تن کرد تا مامانی بيش از بيش خشمگين شود....او به علت تاخير از تمرين کردن محروم شد...!

و اما درست در قطه مقابل يعنی تمرين استقلال علی انصاريان يا همان داش علی انصاريان پرسپوليسی ها پيراهن آبی خود را می پوشد...و با نوازی و ساير بازيکنان به تمرين خود می پردازد...
اين روزها استقلال به دنبال مهاجم می گردد و پرسپوليس به دنبال دفاع...!
عباس آقايی که با استقلال داخلی امضا کرده بود با پاس قراردادش را ثبت کرد و او عنوان کرده که چک استقلاليها را خرج کرده ولی ايرادی ندارد توانش را دارد تا پول استقلال را بدهد...!
او همچنين عنوان کرده است که دوست داشتم در استقلال بازی کنم ولی مسئولان اين تيم و تعهداشان عمل نکردند....!
استقلال بايد بازيکنی را جايگزين جباری در نيم فصل اوا کند چون او مصدم است و نيم فصل اول را از دست داده است...!
پرسپوليس با خريد واحدی و بادامکی و حضور معدنچی و احتمالا کاظميان توان هجوميش افزايش خواهد يافت و در مقابل استقلال و علی انصاريان و بهترين خط دفاع ليگ را در اختيار دارد که جنگ اين دو جالب و ديدنی خواهد شد ...!
5ساله بودم : بابای من خیلی چیزا می دونه.
6ساله بودم : بابای من زرنگ تر از بابای توست.
8 ساله بودم : بابای من همه چیز رو نمی دونه.
10 ساله بودم : قدیما،اون وقتا که بابام هم سن وسال من بود، مطمئنا همه چیز با حالا فرق داشت.
12 ساله بودم : اوه بله،طبیعتا بابا همه چیز رو در مورد اون نمودونه، بابا به قدری پیر شده که دیگه بچگی های خودشم فراموش کرده.
14 ساله بودم: به حرفای بابام توجه نکن . اون دیگه از مد افتاده!
21 ساله بودم: بابام؟ حدا مرگم بده، اون دیگه کاملا از رده خارجه.
25 ساله بودم: بابام یه چیزایی در مورد اون می دونه، اما حوب، باید بدونه، چون یه پیراهن هم که باشه بیشتر از ما پاره کرده.
30 ساله بودم: شاید بهتر باشه از بابام بپرسم که نظرش در مورد این چیه، از هر چی که بگذریم، اون تجارب زیادی کسب کرده.
35 ساله بودم: من دست به هیچ کاری نمی زنم مگر اینکه اول با بابام مشورت کنم.
40 ساله بودم: موندم که بابای خدا بیامرزم کارها را چه جوری راست و ریس می کرد. او خیلی عاقل بود، دنیایی تجربه داشت.
50 ساله بودم: حاضرم همه چیزم رو بدم و در عوض بتونم چند لحظه ای در ان مورد با بابای خدا بیامرزم مشورت کنم . حیف که قدر اون همه هوش و ذکاوتش رو ندونستم. خیلی چیزا بود که می تونستم ازش یاد بگیرم.
بی خیال این حرفا از این به بعد منم به پاییزه تو بهتر شدن وبلاگ کمک میکنم (عمرا اگه
)
یه شعر از حسین منزوی خدا بیامرز براتون دارم . خوشتون میاد. مطمئنم.
مجویید در من زشادی نشانه
من و تا ابد این غم جاودانه
من آن قصه تلخ درد آفرینم
که دیگر نپرسند از من نشانه
نجو ید مرا چشم افسانه جویی
نگو ید مرا قصه گوی زمانه
من آن مرغ غمگین تنها نشینم
که دیگر ندارم هوای ترانه
ربودند جفت مرا از کنارم
شکستند بال مرا بی بهانه
من آن تکدرختم که دژخیم پاییز
چنان کوفته بر تنم تازیانه
که خفته است در من فروغ جوانی
که مرده است در من امید جوانه
نه دست بهاری نوازد تنم را
نه مرغی به شاخه کند آشیانه
من آن بیکرانه کویرم که در من
نیفشانده جز دست اندوه دانه
چه می پرسی از قصه غصه هایم؟
که از من تو را همین بس فسانه
که من دشت خشکم که در من نشسته ست
کران تا کران حسرتی بیکرانه
خیلیا میخوان بدونن زیدان چرا در آخرین بازیه خودش اخراج شد؟؟؟؟
زیدان میتونست با موندنش تا آخر بازی یه شانس بزرگ برای فرانسوی ها برای گرفتن کاپ باشه اما با ون حرکت زشتش و زدن ضربه سر تو سینه مارکو باعث شد که از تیمش اخراج بشه خیلی از ایرینیا معتقدن که مارکو به زیدان گفته :علی دایی بیمصرف اما زیدان این گفته را به شدت تکذیب کرده و به خبر گذاری بی بی سی گفته که مارکو بهش گفته:((("son of a terrorist whore"ینی :پسر یه فاحشه تروریست))))<البته به مودبانه ترین شکل ممکن معنی کردم ولی متن اصلیو گذشتم که خودتون بفهمین>که با توجه به مسلمون بودن زیدان و خانوادش این حرف براش خیلی گرون تموم میشه و کنترلشو به کلی از دست میده و او کار زشت و ناجوانمردانرو میکنه

این اثرو حتما ببینین
قابل توجه دوستاني كه در خارج از كشور بخصوص در آمريكا و در شيكاگو زندگي ميكنند. اين حكم سه ماه پيش تصويب شده است. دادگاه فدرآل آمريكا در پي دادخواهي ديويد استارچمن، يك وكيل آمريكايي كلكسيون با ارزش الواح باستاني ايراني متعلق به دوران هخامنشي كه از سال 1933 به طور اماني در اختيار دانشگاه شيكاگو است را توقيف كند، و آنها را به نفع خانوادههاي اسرائيلي كه يك يا چند تن از اعضاي آنها توسط فلسطيني ها كشته شدهاند به حراج بگذارند. جالب اين جاست كه دانشگاه شيكاگو نسبت به اين حكم اعتراض كرده و دادخواستي امضا كرده است كه اين اموال امانت هستند و نميتوان آنها را به حراج گذاشت . اما دادگاه اين دادخواست را رد كرده است. بايد بگويم كه صحبت يك يا دو شي تاريخي نيست. صحبت بيش از دهها هزار كتيبه گلي به خط ميخي است كه در سال 1933 توسط هرتسفلد از حفاريهاي باروي تخت جمشيد و بخش خزانه به دست آمده است. 300 قطعه از اين الواح سال 83 برگردانده شد و قرار بود باقياش هم برگردانده شود اما اين حكم...؟ دادگاه آخر ماه ديگر مسيحي حكم نهايي را ميدهد و بعد هم دانشگاه شيكاگو موظفه آنها را در اختيار دادگاه قرار بدهد. بايد كاري كرد. اطلاعات بيشترش را ميتونيد ببيند.
يك قاضي آمريكايي حكم حراج لوح هاي ايراني دانشگاه شيكاگو را صادر كردواكنش به حكم دادگاه آمريكايي منتظر پاسخ دفتر رياستجمهوري است
دانشگاه شيکاگو خواستار لغو حکم حراج گنجينه اماني ايران شد
گزارش تصويري بخشي ا ز الواح بازگشتي دانشگاه شيكاگو
كه در كوير صداهای دور مینگری
و در نگاه تو گلهای ياس میخشكند
سفال خالی گلدان ماه را بشكن
مرا بسوزان ای بانگ روشن ای خورشيد
مرا به دوزخ بسپار
باد را بگذار
كه در كوير صداهای دور بگريزد
مرا به آتش بسپار ای برهنهی تاك
مرا به خوشهی زرين بادهای هراسان كه در خزان شعله ور مرگ رها شده اند
بپيوند
در آن هياهوی سبز
سفال آبی گلدان هميشه خالی ماند
مرا به دريا بسپار ا ی هياهوی سبز
سفال خالي خاموشي از تو میشكند
و ابر خستهی مرداب را
كه در هميشگی آبها رها شده است
به صخره می راند
در آن هياهوی نيلی پرنده می خواند
و روشنايی فرياد صخره در همهی آفتاب مي تازد
مرا بباران ای جام روشن ای باران
كه در كوير صداهای دور می باری
و در نگاه تو گلهای ياس می رويند
به من رميدگی ماه نيمه روشن را
در آبهای خليج
و ساقه های گياهان و نخلهای بلندی كه شط شعله ور از ماه خفته میطلبند
به من شكفتن و باريدن و سپيد شدن
به من زمستان بودن ميان گلدانها
به من سكوت بياموز
ای برهنهی تاك
و آبهای زمين
درون بستر شط
به سوی باغ خليج
كه در هياهوی سبز بهار پنهانست
هميشه میرانند
_
م. آزاد
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنجزاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .
وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .
وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
ازسنگ
تازوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم .
وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
باباد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .
وقتی که من بچه بودم ،
درهرهزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .
وقتی که من بچه بودم ،
زورخدا بیشتر بود .
وقتی که من بچه بودم ،
برپنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .
وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .
وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .
_
اسماعیل خویی
بعد از یک مقداری سوال و جواب و مرور رزومه مصاحبه کننده که در اینجا اسمش را میم میگذاریم از مصاحبه شونده که اسمش را شین میگذاریم میپرسد :
میم. عذر میخوام، البته این به خودتون مربوطه و من نمیخوام یک وقتی زبونم لال! وارد مسائل خصوصی زندگی شما بشم ولی با توجه به موردی که داشتیم و مشکلی که برامون پیش اومده مجبورم بپرسم، که شما کاتولیک هستید یا مسلمان یا ...؟ (با کمی شرمندگی سکوت میکند!)
شین. من راستش مسلمان هستم.
میم. ببینین ما سال گذشته یک مسلمون عرب رو استخدام کردیم که یه هو یه ساعتهایی کارش رو ول میکرد و این وسط یه فرش کوچیک پهن میکرد و شروع میکرد به عبادت کردن و کار رو ول میکرد. با توجه به اینکه اینجا کار ما هر دقیقهایش مهمه و ما هم بابت همین زمانها بهتون پول میدیم و خودمون هم پول در میاریم! و اینکه همکاران دیگر رو یه جورایی دچار مسئله میکرد و ما نمیدونستیم باید چه عکسالعملی نشون بدیم...
شین. (حرف طرف را قطع میکند) ببینین من مسلمون هستم ولی نماز نمیخونم، روزه هم نمیگیرم، گوشت خوک هم میخورم، مشروب هم مینوشم و کلا مسلمون هستم ولی به دینم عمل نمیکنم! از این لحاظ مشکلی نداریم فکر کنم.
میم. خوب! ما هفته دیگه خودمون با شما تماس میگیریم. (خیلی با ادب عذر طرف را میخواهد!)
البته این مسئله هیچ ربطی به هیچ مسئله دیگری ندارد! ممکن است همین یک نمونه باشد. ممکن است هم نباشد. هیچ نتیجهگیری خاصی هم ندارد. همینی بود که هست!
"آخرین بار که با تو فیلم دیدم، نیکول کیدمن در تمام مدت فیلم وانمود میکرد که در را باز میکند! شیر آب را میبندد! و..."_منظور فیلم داگویل بود!
کشه فیلم فوقالعادهای بود. از دیدن فیلم و از زجر همنشینان بیحوصلهام و از گیجی و نادانی همه ما در لحظه پایانی فیلم لذت فراوان بردم. بازی ژولیت بینوش و دنيل اتوی به دلم نشست. از صحنهای که کودک سر خروس را با طبر قطع میکند کیف کردم و هزار لذت بیمارگونهای که از دیدن فیلمی مثل این به آدم دست میدهد. به نظرم جدا از هر نقد و تکذیب و تعریفی، خصوصیت اصلی فیلم این است که به درون آدم چنگ میزند و روزها آدم را به فکر وادار میکند. ساختار فیلم و نحوه تمام شدنش شما را وادار میکند که مدتها بعد از دیدن فیلم، این سو و آن سو به دنبال چرای پنهان در آن بگردید. و حتی اگر جوابی پیدا نکنید...اگر حوصله دیدن فیلمهای کند را دارید، به شما توصیه میکنم این فیلم را حتما تماشا کنید.
مرگی رنگی، با صدای دالبی دیجیتال!
مرگ در صحنهای اسلوموشن!
مرگ در فیلمی از تارانتینو!
یا رودریگز!
بعد از یک تعقیب و گریز طولانی!
مرگی با
گلولههایی که سینهام را به بیرحمی بشکافند،
و
تو که هنوز اسلوموشن به طرف من میدوی!
اوه!
و اینجا حتما همهچیز سیاه و سفید خواهد شد!
ولی تو،
به سمت من نیا،
اینجا هوا پس است!
گروه اسپشال افکتز همه جا را منفجر خواهد کرد،
یا شاید همه چیز یخ بزند!
کسی چه میداند؟!
فیلمبردار حتما نماهایی از جان دادن من خواهد گرفت،
موسیقی غمگین خواهد بود،
و چشمهایت خیس!
اینها در سناریو هم هست!
این مرگ من است،
هوم تیهتر! صدای 7.1!
ایچ.دی.تی.وی!
آری! مرگ من حتما های دفینیشن خواهد بود!
دی.وی.دی ، نه!
مرگ من حتما بلو.ری خواهد شد!
با پشت صحنه و مصاحبه و تریلر و تیزر و خیلی چیزهای دیگر!
من حتما در یک فیلم امریکایی خواهم مرد،
در نقش آدم بد،
کاش بروس ویلیس شاهرگم را با تیغ پاره کند!
یا تام کروز با آخرین تکنولوژیاش،
مرا در خانهام منفجر کند!
و تام هنکس!
فقط او راز قتل مرا میداند!
اوه
مرگ من...
کات!
-
مرگ تو اما در خواب!
به آرامی،
قلبت،
دیگر نمیزند...
و من بر بالینت،
یک مشت سکوت و یک عمر صبر خواهم آورد...






